سخن اول- سلام دوستان!
مثل همه اول هفته ها٬ براتون هفته خوب و خوشی را آرزو می کنم.
جمعه که خوش گذشت؟ به من که خیلی.با اینکه روزه بودم ولی اصلا نفهمیدم گرسنگی رو. آخه تا ساعت ۱۲ که خواب بودم بعد تا دم اذان تو نت بودم و برای دوستان کامنت می ذاشتم.
سخن دوم- دیشب آخر وقت متوجه شدم مورد حمله برنامه های جاسوسی قرار گرفته ام.
بنابراین صبح تو اداره همه پسوردهامو عوض کردم و دنبال یک antispyware خوب می گشتم. چند مورد هم پیدا کردم. ولی همشون سه میزدند. آخه موقع پاک کردن نرم افزارهای جاسوسی از من دلار طلب می کردند
که من اصلا از این تریپ کارها خوشم نمیاد. ![]()
خلاصه زنگ زدم به سازمان مرکزی و ازشون پرسیدم :«این آنتی ویروسی که برای ما نصب کرده اید قابلیت پاک کردن spyware ها را هم داره؟» آخه اومدند برای ما یک سرور آنتی ویروس نصب کرده اند که همیشه بروزه.
جوابشون مثبت بود. منم مسیر نصب ویروسیاب مذکور را برای کامپیوترهای خونگی پرسیدم. بعد با یک فلاش مموری فایلهای مربوطه را بردم خونه و نصب کردم.
بنابراین به طور رایگان یک آنتی ویروس کاملا بروز را در خانه دارم.
منتها هربارکه آپدیت جدیدش اومد باید پچ مربوطه را ببرم خونه و نصب کنم. خلاصه از یک حمله جانانه رهایی پیدا کردیم.![]()
سخن سوم- پنجشنبه به اتفاق پدرم رفتیم تهران برای شرکت در عقد و عروسی دخترداییم. روز قبلش حنابندون بود که به علت امتحان صبح پنجشنبه نتونستم برم. بعدازظهر پنجشنبه هم عقدش بود که نتونستیم برسیم. خلاصه برنامه ریزی کردیم برای عروسی شب. ماجراهای پنجشنبه را در زیر خواهید خواند:
ماجرای عروسی دخترداییم
برای رفتن آماده می شدم.بعد از حمام و اصلاح صورت و یک چرت خواب بعدازظهری ٬ یک جفت پیرهن برداشتم و یک جفت کراوات و یک دست کت و شلوار.
یکی از پیرهن ها و شلوار و یکی از کراوات ها را پوشیدم و بقیه را توسط چوب لباسی از دستگیره بالایی ماشینمون آویزون کردم.
خلاصه پدرم هم آماده شد و سوار ماشینش شدیمو راهی تهران شدیم. تو راه متوجه شدم کراواتم اتو نخورده.
کلی حالم گرفته شد. اما شانس آوردم که دوراندیش بودم و یک کراوات اضافه با خودم آورده بودم.
بنابراین در یک چشم به هم زدن کراوات را تعویض کردم.
رسیدیم به تهران. صاف ماشینو انداختیم تو اتوبان کرج تا عاقبت رسیدیم به تالار موردنظر. این همون تالاری بود که محمد(پسرداییم و خواهر عروس خانم)عروسیشو توش برگزار کرده بود. انگار باهاش قرارداد بستند همه بچه هاشو بیاره اینجا شوهر بده.
لازم به ذکره که ما هم فامیل عروس می شدیم هم فامیل داماد. ولی به فامیل عروس نزدیکتر بودیم.![]()
خلاصه رفتیم داخل. همه آشنا بودند بنابراین یک دور با همه دست دادم.
رفتم پیش مرتضی(پسرخاله ام ) نشستم و مشغول خوردن میوه و شیرینی شدم.
خوبی این مجلس عروسی این بود که نمی ذاشتند میوه و شیرینی رو میز تموم بشه. تا کم میشد پیشخدمتها می آوردند. شیرینی اش هم تازه بود. ولی هلوهایش نرسیده بود و اصلا مصرف نمیشد.![]()
یواش یواش خواننده مجلس کار خودشو شروع کرد. این مجلس ۳ تا خواننده داشت که تا آخر مراسم به نوبت می آمدند. ولی خب بدیش این بود که موسیقی اش از قبل ضبط شده بود.
خود خواننده ریتم و صدا را تنظیم میکرد. گویا داخل شهر ممنوعه برای اماکن عمومی که موسیقی زنده پخش کنن. من اگه بودم موسیقی زنده که هیچی ٬ یانی را از اون ور دنیا می آوردم برام آکروپولیس بزنه.
حالا اگه به خنسی خوردم مدرن تاکینگ را می آوردم برام chery chery lady بزنه.
اوکستر فیلارمونیک هم بد گزینه ای نیستا![]()
یواش یواش جوونهای مجلس اومدند جلو و بزن و برقص.
ولی من مثل جنتلمنگ ها از اول جلسه تا آخر جلسه نشستم رو صندلی و فیلمبرداری می کردم.
البته هنوز در اذهان فامیل رقص باباکرم من تو عروسی محمد مونده بود و یک کم بهم گیر دادند که باباکرم برقصم.
ولی چون کلاه شاپو موجود نبود عذر خواستم.
ولی چند تا از جوونها بودند که گویا از همسایه های داماد بودند. اینها ولکن سن نبودند و هی می رقصیدند.
من که روم نمیشه انقدر تو چشم باشم. پسره دراز و کچل با اون دماغ عقابیش همچین عشوه میرفت که نگو.![]()
کمی حوصله ام سر رفته بود. بنابراین زدم بیرون. دیدم تقی داییم با ممد(پدر و برادر عروس) کنار هم هستند و دارند با مصطفی(پسرخاله ام) بحث می کنند. درمورد مصطفی قبلا صحبت کرده ام. همه معتقدند این یارو خودشو زده به دیوونگی.
منم معتقدم که این مصطفی هیچیش نیست. خودشو زده به اسگلی. واسه اینکه کارنکنه یا مسئولیتی قبول نکنه. ۲۷ سالشه اما نه کار می کنه نه درس می خونه نه سربازی میره نه از خونه بیرون میره.
شکم آورده اندازه دوبرابر ناصر چاقالو.
جوری که چند ساله فقط یک پیرهن می بینیم تنشه. آخه هیچ پیرهنی بهش نمی خوره.![]()
کمی باهاش صحبت کردیم. می گفت:«من به این نتیجه رسیدم که ما برای هیچ اومدیم به این دنیا.
ما هیچ تعهدی نداریم. من به یقین رسیده ام.
»یک فلسفه هایی داره تو ذهنش که نگو.
خلاصه فامیل هر کاری می تونست برای بهبودی اش انجام دادند. دکتر بردند. بستری اش کردند. باهاش کلی صحبت کردند تو این چند سال. ولی فایده نداره. دیگه کسی بهش محل نمی ذاره. اونم برای جلب توجه کارهای عجیب و غریب می کنه
مثلا تو همین عروسی یک دفعه می زد زیر خنده یا شکلک های عجیب و غریب در می آوردند.
مرتضی (برادرش) هم به کارهایش می خندید.
دیگه براشون عادی شده یک برادر اسگل داشتن. خدا همه مریضهای دنیا را شفا بده ولی من معتقدم مصطفی چیزیش نیست. خودشو زده به دیوونگی.![]()
میگن آرزوهای بسیار در این روز برآورده میشه
منم روزه گرفته بودم امروز و موقع افطار قبل از اینکه لب به آب و غذایی بزنم
دعا کردم ....
و آرزوهای فوق العاده قشنگمو زیر لب زمزمه کردم
چه خوبه آدم همه آرزوهایش برای دیگری باشه
آخرش هم یادش بره حتی یک دعا برای خودش بر زبون بیاره.![]()
سخن اول- دیشب خواهر و مادرم نبودند و من و پدرم تنها بودیم خونه.
گفتم که امروز عروس دخترداییمه و آنها رفته اند پیشواز
امروز بعدازظهر هم قراره من و پدرم بریم تهران و به جمع اونها بپیوندیم. امیدوارم این عروسی زیاد ماجرا نداشته باشه تا من این هفته را بتونم یک خاطره از دوران دانشجوییم بنویسم. ![]()
سخن دوم- دیشب تا دیروقت مشغول نوشتن پروژه ام بودم. آخه امروز امتحان اکسل داشتیم و پروژه ام را باید تحویل می دادم به استاد. وای نمی دونی چه فرمولهای پیچیده ای شد این پروژه .
ظاهرا هیچی نداشت ولی می رفتی تو بحرش کلی باید از سلولهای خاکستری مغزت استفاده می کردی.
موضوع پروژه یک کارتکست حضور و غیاب بود به طوری که ساعت ورود و خروج کارمندان را ثبت می کرد و محاسبه می کرد چقدر تاخیر داره(دیر سرکار میاد) ٬ چقدر تعجیل داره(زود از سرکار جیم فنگ میشه
) ٬ میزان اضافه کاری اش را محاسبه می کرد و یک گزارش کارکرد ماهانه میداد. سختی کار این بود که من یک تقویم هم طراحی کرده بودم و روزهای تعطیل و نیمه تعطیل آن را نیز مشخص کرده بودم و بنابراین فرمولهای پیچیده ای را باید بکار می بردم.
خلاصه ساعت ۲:۳۰ بعد نیمه شب پروژه ام به پایان رسید.![]()
حالا صبح که رفتم سرکلاس هر کدوم از بچه ها به من می گفتند که یک کپی از پروژه ام را بهشون بدم
عجب آدمهای زرنگی هستند. زحمتش را من کشیدم اینها راحت کپی بگیرند؟
در ضمن با این پروژه خفنی که طراحی کردم استاد راحت می فهمید که اونها چنین چیزی را طراحی نکرده اند. من ضایع می شدم .
خلاصه سفت و سخت پروژه ام را نگه داشتم ولی به بچه ها کمک می کردم که اشکالات پروژه های خودشون را رفع کنند.![]()
رسول هم پروژه خودش را خودش نوشت ولی تابلو بود از من گرته برداری کرده بود
آخه فایل اولیه پروژه ام را بهش داده بودم که روش کار کنه. با رسول که از این حرفها نداریم که. ولی یک کم تابلو بود که از رو دست من کار کرده ازش خواستم یک چیزهایی را حذف کنه و تغییر بده تا تابلو نشه. موقع تحویل پروژه٬ استاد٬ پروژه های هر یک از بچه ها را نگاه کرد ولی این همه من زحمت کشیدم مال منو یک دقیقه بیشتر نگاه نکرد.
یک کم فرمولهاشو دید زد دید خیلی خفنه زیاد گیر نداد.
فکر کنم نمره عالی را گرفته باشم.![]()
سخن سوم- امتحان اکسل هم عالی برگزار شد. من و رسول و اکبر ل. کنار هم نشسته بودیم اونم جلوی کامپیوتر
قشنگ با هم مشورت می کردیم و هرجا گیر داشتیم روی کامپیوتر پیاده می کردیم و نتیجه اش را می دیدیم.
حتی با هم بحث می کردیم و خیلی ریلکس بودیم. استادمون هم آدم باحالی بود و گیر نمی داد
به قول معروف open computer بود و همه سوالات را باهماهنگی هم حل کردیم. به نظرم باید همین جور باشه چون کار کامپیوتری یک کار گروهیه. ![]()
هفته بعد هم قرار شد امتحان اکسس باشه و یک پروژه هم برامون ارائه شد.
از این کلاس اکسس اصلا راضی نبودم.
استاد اصلا خوب درس نمیداد ولی همش گیر میداد که کنفران بدیم.
اون هدفی که دنبالش بودم برای یادگیر یک پایگاه داده به هیچ وجه برآورده نشد. ولی خب بچه ها بیشتر از این کشش ندارند. خودم باید یک برنامه ریزی ای کنم یکی از پایگاه های داده قدرتمند را مثل sql فرا بگیرم.
سخن چهارم- راستی سرکلاس ٬ تیمسار ک. (معاون یکی از شعبه ها) از من راهنمایی می خواست درباره آندوسکوپی.
آخه این بیچاره قراره امروز بعد از ظهر بره آندوسکوپی.
جالبه همون دکتری که منو آندوسکوپی کرد می خواد این بابا را هم آندوسکوپی کنه.
منم ته دل تیمسار را خالی کردم و کلی ترسوندمش.
بهش گفتم :«به نظرم نرو آزمایش بده. همه این دردهای معده مال اضطرابه»
وای یادم میفته تنم می لرزه از اون حالتم.
داشت جونمو از ته گلوم می کشید بیرون.
آخرش معلوم شد مال اعصابه که من بای کمی قرص آرامبخش خوب شدم. نرید آزمایش بدیدا. از من گفتن بود.![]()
جوک و پیامک روز:
-
ژاله>ترکه داشته یکیو می زده و هی می گفته "کمکککککک" بهش میگن :«تو که داری کتکش می زنی. چرا کمک می خوای؟»میگه:«آخه گفته اگه پاشم لهت می کنم»
-
گلابتون>«میتونی ۲۰۰ هزار تومن به من پول قرض بدی؟می دونم که داری.خواهش می کنم کمکم کن.بخدا بهت برمی گردونم.» این بود التماس یک ترک به دستگاه خودپرداز.

